حسن حسن زاده آملى

106

گنجينه گوهر روان (فارسى)

جسم بوده باشد . و ارسطوطاليس در اثولوجيا مىفرمايد كه : جمعى كه انكار تجرد نفس مىكنند في الحقيقة انكار ذات خود كرده‌اند ، چه اگر اندكى به فكر خود و ذات خود افتاده باشند بالبديهه مىدانند كه در ايشان بعضى امور هست كه وقوع آنها از جسم و جسمانى محال است ، مثل تميزات صحيحه و شعور به امور كليه خفيه ، ليكن مىشايد كه اين طبقه را ادراك و شعور نبوده باشد ، بلكه همچنين خواهد بود كه اگر شعور مىداشتند منكر عقل و شعور نمىبودند چرا كه هرچيز را به آن چيز ميتوان دانست كما لا يخفى » . اين بود كلام مفيد قاضى سعيد در فصل ياد شده كه نقل كرده‌ايم . و اينك در پيرامون مطالب او ، بعضى از نكات را به عرض مىرسانيم . آن‌كه گفته است : « حضرت انسان را دو جزء است : يكى آشكار و يكى پنهان . . . » تعبيرى دارج در فلسفه رائج است . و در حقيقت شخص انسان يك هويّت واحده است كه بدن او مرتبه نازله نفس اوست ، و انسان را بدنها در طول هم است و تفاوت ابدان به كمال و نقص است ، و هيچگاه نفس بىبدن نيست چه اين مظهر اتم رب خود است كه بىمظاهر نيست . آن‌كه گفته است : « إلّا من اراد اللّه به خيرا » كه چنين كس به معرفت شهودى نفس نائل مىگردد ، و بايد بين معرفت فكرى و معرفت شهودى فرق گذاشت كه آن دانايى است و اين دارائى . آن كه گفته است : « هرگاه خواهيم كه بدانيم كه نفس انسانى يا هرجوهر ديگر كه باشد آيا مجرد از ماده است يا نه ؟ » هردو طريق در غايت اتقان ، و دستورى بسيار استوارند ، چنان كه اگر بخواهيم بدانيم كه نفس انسانى يا هرموجود ديگر جوهر است يا عرض ، بدين دستور تحليلى كه تحرير مىكنيم معلوم مىنماييم : در هرتركيب نوعى يا صنفى ، ناچار بايد بين دو جزء مركب عليت و معلوليتى باشد ؛ پس هرگاه امرى از دو چيز تركيب طبيعى يابد كه جوهريت يكى از آن دو معلوم و ديگرى مشكوك باشد - مثلا انسان كه بدن او جوهر است و شك در آن